عبدالله مستوفى

365

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

از شوستر ، رسم ادارهء ماليه اين بود كه حقوق يك ماه هر شغلى ، در ولايات بعنوان خرج سفر بمأمورين داده شده و از روز ورود به محل مأموريت ، حقوق ادارى ميگرفتند . البته اين طرز خيلى عادلانه نبود و بايد از روى فرسخ شمار و رتبه بهركس خرج سفر داده شود ، ولى كارهاى مهمتر مجالى باصلاح اين كار نداده بود . من براى ميرزا مصطفى خان صد تومان كه همان ميزان مواجب ماهيانهء شغل او بود حواله خرج سفر نوشته پيشنويس را در جزو كاغذها براى امضاى دكركر فرستادم . كاغذها كه براى پاكنويس باداره برگشت ، ديدم فقط حاشيهء اين يك كاغذ « با من در اين زمينه مذاكره شود » بىپير را نوشته است . صبح پنجشنبه بود ، برخاستم باطاق دكركر كه در همان اطاق مرنار كار ميكرد رفتم ، گفتند ناخوش است و نيامده است ، برگشتم ، كارهاى روز را ختم كردم ، عصرى گفتند دكركر آمده است من فورا باطاق او رفتم ، پيشنويس را جلوش گذاشتم ، نگاهى كرد گفت : « بلى صد تومان چرا ؟ » گفتم : « قاعده اين بوده است كه . . . » حرف مرا قطع كرده گفت : « نه آخر فكر كنيد ؟ يكنفر امين ماليه كه مثل يك پادشاه نبايد مسافرت كند ؟ » گفتم : « شايد خرج اين مسافرت صد تومان كمتر شود ، ولى قاعده اين بوده است كه . . . » باز نگذاشت حرف من تمام شود و گفت : « اين مبلغ گزاف است ، صد تومان بچه مناسبت است ؟ » گفتم : « شايد همينطور كه تصور كرده‌ايد اينقدرها خرج اين مسافرت نشود ولى قاعده اين بوده است كه . . . » براى دفعهء سوم باز حرف مرا قطع كرده گفت : « هر چيزى حسابى دارد ، از اينجا با پنجاه شصت تومان در كمال رفاه ميتوان بزنجان مسافرت كرد . » اين‌بار من كاغذ را از روى ميز برداشته گفتم : « صبح شنبه ميآيم باهم در اين زمينه مذاكره ميكنيم زيرا خوب ميبينم كه شما هنوز هم ناخوشيد و احتياج بمعالجه داريد . » و به سمت در اطاق برگشتم كه بيرون بيايم . مؤمن آل يعقوب متوجه خطاى خود گشته تا نرمهء گوشش سرخ شد و با پاردنهاى مكرر كه جملهء « حق كاملا با شماست ببخشيد » دنبال آن بود ، مرا برگرداند . من هم دنبالهء مطلب را اينطور تمام كردم كه « رسم سابق روى يك ماه حقوق بوده است ، من معتقدم كه بايد از روى فرسخ شمار و برحسب رتبه خرج سفر داده شود ، ولى تا اين اعلان بعموم پيشكاران نشود ، بايد قاعدهء سابق را حفظ كرد زيرا حتى قانون هم عطف بما سبق نميشود تا چه رسد بنظامات ادارى . » حرف من جواب نداشت ، پيشنويس را گرفت و امضاء كرد و پس داد . بعد از اين تاريخ بود كه فرسخ شمار و رتبهء مأمورين مأخذ خرج سفر شد . بعد از دو سه ماه دكركر كه تا اندازه‌اى چيز ياد گرفته بود ، نميدانم بكدام ايالت مأمور شد و دلكرد كه تازه استخدام شده و جوان باهوشى بود شاگرد يا استاد من شده پيش‌نويسها را او امضاء ميكرد . دو سه ماهى هم او را بكارها آشنا كردم ، او بقسمت ديگر رفت و فرى يه بجاى او مأمور شاگردى يا استادى يا تفتيش در نوشتجات من شد . ولى اين آقا از خودش خيلى راضى و واقعا در اشتباه بود ، تصور ميكرد كارهائى كه از ادارهء ماليات مستقيم بيرون مىآيد همه را او انجام ميدهد . بايد انصاف هم داد مثل تمام اشخاص كم‌هوش ،